خورشاه بن قباد الحسينى

376

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

چنان تيز شد آتش كارزار * كه مىخواست گردون به جان زينهار 66 چنان زد بر جگرگاهش سر تيغ * كه خون برجست ازو چون آتش از ميغ 300 چنين است آيين اين خاكدان * بقاى جهان كى بود جاودان 282 چو آيين نكوكارى كنى ساز * نگردد بر تو جز آن نيكويى باز 186 چو از دولتش دين بود استوار * سزد گر بماند چو دين برقرار 37 چو اشك عاشقان از هجر دلبر * جهان پيما و خونريز و دلاور 66 چو او سربلندى نمود ، اين كمى * از آن ديو گرديد ، ازين آدمى 185 چو با من همرهست اين يار جانى * سر من دور كن آنگه تو دانى 276 چو بر اهل آن قلعه شد كار تنگ * كشيدند رايت ز ميدان جنگ 26 چو بر خيل ايران ظفر يافتند * به سوى خراسان عنان تافتند 59 چو برگ شكوفه كز اشجار ريزد * شده برف ريزان ز چرخ مدوّر 123 چو خود را به چشم حقارت بديد * صدف در كنارش به جان پروريد 185 چو خورشيد تابد ز اوج كمال * همان لحظه يابد كمالش زوال 282 چو دولت دور گشت از خانى من * دول را نيست دولت‌رانى من 276 چو ديدند خانان گردن‌فراز * كه آمد سوى بيشه آن شيرباز 61 چو شد فارغ از طوف آن بارگاه * از آنجا روان شد به خيل و سپاه 49 چو شعله كشيد آتش هولناك * به بيچارگى تن فرو داد خاك 185 چو شيران همه بيشه پرداختند * به آهنگ توران فرس تاختند 61 چو فيروز شاه آن شه راستين * برازندهء تاج و تخت و نگين 303 چو كوهى به پشت تكاور نشست * چه كوهى كه بر باد صرصر نشست 10 چو گيتى ندارد وفا با كسى * گدايى به از پادشاهى بسى 243 چو ملك از پدر شه به ميراث يافت * عنان سوى آيين اسلاف تافت 300 چو ميدان خالى به چوهه بماند * به هر سو كه مىخواست توسن براند 93 چون قضا آيد طبيب ابله شود * وان دوا در نفع هم گمره شود 79